چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

تبیین ریشه های فلسفی دانش بومی روستایی

تبیین ریشه های فلسفی دانش بومی روستاییان
در جستجوی بدیل های نوین
بخش نخستین
نویسنده : دکتر حسین شیرزاد، دکترای ترویج و توسعه کشاورزی
مقدمه
انسان ودانش انساني نمي‌توانند همانند ساير پديده ‌هاي مادي مطالعه شوند، زيرا كه انسان و آگاهيهاي تاريخي انباشته در زيست بومهاي انساني پديده ‌هايي هوشمند و فعال مي‌باشند. انسان موجودي مختار بوده كه بر سرنوشت خويش تاثيرگذار است، از اين رو دانش تاريخي وي نمي‌تواند به شكلي سطحي، تبيين و تفسير شود. آنچه كه فرآيند پژوهش در علوم اجتماعي توانا به انجام آن است،‌تنها درك وشناخت اكتشافي از انسان و پديده‌هاي در ارتباط با او، و محيط پيراموني‌اش مي‌باشد. پويا، آگاه و فعا ل بودن سوژه ‌هاي پژوهش در جامعه‌شناسي روستايي،‌شاهد ديگري بر پيچيدگي موقعيتهاي انساني نيز مي‌باشد و پيچيدگي ماهيت دانش بومي روستايي، ناقض مطلق‌گرايي در شناخت آن محسوب مي‌شود و اين به معني اين واقعيت است كه يك موقعيت پيچيده و بغرنج، در محيط روستا هيچگاه يك راه حل قطعي را به همراه نخواهد داشت وآنچه دراين بين امكان‌پذير مي‌باشد، تنها بهبود بخشيدن به مسايل پيچيده و شرايط مسئله‌ساز مي‌باشد .توجه به اين واقعيت انساني،‌شالوده و بنيان بسياري از تئوريهاي نوين در مردم‌شناسي كاربردي، پژوهشهاي قومي و دانش بومي روستايي است كه موجب تمايز روش وسنت شناخت‌شناسي اجتماعي- انساني، از روش شناخت شناسي تجربه‌گرايي و اثباتگرايي آنچنان كه مدرنيته برآن اصرار داشت، شده است. منطق «درون سازي ساختاري» يا «ساختگرايي» با دو مولفه قوي «تفسيري» و «جدلي» از يك سو و «عملگرايي» از سوي ديگر، بيانگر جدايي آن از شيوه شناخت شناسي اثبات گرايانه مي‌باشد. اين نحوه يا نوع شيوه شناخت شناسي نوين، هنگامي در مسير تكامل تاريخي خويش كاناليز گرديد كه تفكر سيستمتيك بعنوان بديلي جايگزين به آن افزوده گشت‌.شناسايي پيچيدگي‌هاي دانش قومي در زيست بوم‌هاي روستايي، ملازمه‌اي تنگاتنگ با شيوه‌اي از برداشت ويژه از روستا و جامعه روستايي دارد واين مقوله منطقي كه كل همواره بيشش از مجموع اجزايش مي‌باشد، تبيين كننده اين حقيقت است كه دانش تاريخي منبعث از روستا، مانند پديده‌هاي ديگر پيراموني‌اش قابل تجزيه به عناصرش به شيوه استقرايي نيست و بهتراست به شيوه‌اي كل نگر و تمام گرايانه ودر نقش يك كل شناخته گردد. شناخت تفهمي پيچيدگي شرايط به معني تحليل و پيش‌بيني آنها صرفاً نمي‌باشد، بهبود بخشي به موقعيتها و ارائه توصيه‌هاي ممكن، زماني هويدا مي‌شود كه بموازات سير تاريخي پديدارها دريك برش طولي- تاريخي، دانش محلي هم كه كمتر قابل مفهوم سازي، انتقال و كمتر تجربه پذير مي‌باشند و بصورت غيرعيني، غيرقابل اندازه‌گيري با فورماسيون كلامي و متاثر از فرهنگ شفاهي هستند، فقط درشكل عملي و هست خود به كمك چارچوبهاي فلسفي پژوهشهاي كيفی مورد تبيين قرارگيرد و به بحث گذاشته گردد.پژوهشگران پديده شناسی تا ابعاد گسترده‌اي، كاستي‌ها و سوءگيري‌هاي موجود در پيش بايسته‌هاي اثباتگرايي را در تبيين دانش بومي و علوم روستايی، رفع نموده‌اند، محققين مكتب پديدارشناسي براي انساني‌تر ساختن فرآيند پژوهش علوم سنتي ودستيابي به علت و علل انگيزشها دست به تغييراتي در ساخت و صورت بندي «نظريه» ازطريق درك دانشهاي انساني باتوجه به مولفه ‌هاي عملي آن در موقعيتهاي اصيل نموده‌اند. مهمترين بايسته ذهني پديدارشناسان آن است كه دانش عملي متشكل از حقايق متنوعي است كه مناسب‌ترين وضعيت براي شناخت آن در زماني رخ مي‌دهد كه پژوهشگر در موقعيت طبيعي و واقعي آن قرارگيرد و براي درك دانش آن، چنانكه به واقع و در عالم واقعي است، تلاش نمايد. از اين رو، تئوري كه طي تلاش در سيدن به اين فرآيند باتوجه به درك پارادايمهاي وضعيتي بدست مي‌آيد را تئوري بنياني ميگويند ريترز در سال 1992 به نقل از آلفرد شوتش كه از بزرگان پيشرو در پديدارشناسي مي‌باشد، بيان ميدارد كه براي تحقيق درباره دانش فني بومي بايد پنج اصل را رعايت نمود كه عبارتنداز:اصل مناسبت كه بنابرآن روش تحقيق بايد با موضوع مورد بررسي (دانش درونزاي بومي) مناسبت داشته باشد.اصل رسايي ،بدين معني كه رفتار سوژه‌هاي پژوهش كه با نمونه آرماني و پژوهشگر بررسي كننده مطابقت دارد، بايد براي سوژه‌هاي پژوهش و معاصرانشان قابل فهم باشد.اصل سازگاري منطقي كه بنابرآن، نمونه ‌هاي پژوهش بايد از بيشترين وضوح و تمايز برخوردار بوده و بااصول منطق صوري سازگاري داشته باشد.اصل تطبيق پذيري كه بموجب آن نمونه بايدتاحد امكان با عناصر فرهنگي موجود انطباق داشته باشد تا در طول فرآيند تحقيق دچار دوگاني معرفت شناختي ميان فاعل شناسا و موضوع شناخت (دانش بومي) نشويم.اصل تفسير ذهني، كه بنابرآن هر الگو يا نمونه‌اي از جهان اجتماعي بايد با معاني ذهني كنيشگران پژهش ارتباط داشته باشد. اين اصول بعدها توسط رهيافهاي مردم شناسي متاثر از ماركسيسم نظير آثار ماينتز، ولف و استيوارد و ساختارگرايي لوي اشتراوس كه بهره‌اي از اينگونه تحليلها داشت، تبلور پيدا نمود.روش پديده شناسي يا روش شناسي پديده شناسي از روشهايي است كه در تحقيقات كيفي علوم اجتماعي، بر رويه‌هاي خلاقانه در پژوهش تاكيدداشته و به عنوان مثال در مطالعه دانش بومي، روستاييان را پذيرندگان محض ساختارها و مناسبات توليد دانش در جامعه روستايي نمي‌داند، بلكه آنها رادرشناخت، ساخت و پرداخت اين ساختارها، طبقات، فورماسيون اجتماعي- اقتصادي، سهيم مي‌انگارد و به بررسيهاي اجتماعي فعاليتها براساس عملكردهاي آگاهي بومي در ارتباط با مسايل توليدي درمحيط روستا، كار با ابزار توليد و عوامل توليد توجه نشان داده و بهنوعي تاكيد بر فرآيندهاي پوياي انگيزشهاي اجتماعي- اقتصادي، سياسي، فرهنگي، اكولوژيكي، هنري، روانشناختي مرتبط با دانش بومي .از ميان الگوهاي رايج تحقيقات كيفي‌گرا تمام گرايانه كه در سه دهه اخير به شناسايي دانش بومي درجهان كمك نموده‌اند ميتوان به پژوهشهاي طبيعت گرايانه، مردم‌شناختي . پساپوزيتيويستی، به همراه پرسشنامه‌هاي عميق و پژوهشهاي پيمايشي عميق ، زندگينامه، تحليل سخته‌اي را ميتوان نام برد .از سوي ديگرميتروف نيز به لحاظ نوع شناخت شناسي نظامهاي پژوهشي مورد استفاده در بازشناسي دانش روستايي را طبقه‌بندي كرده كه به نظر وي عبارتنداز:رسمي – قياسي ،وفاقي- استقرايي ، باتوجه به اعتبار وفاقي،آزمون پذيري عمومي باتوافق ذهني ،تركيبي – نمايشي،جدلي – تضادي، عمل گرا- بين نظمي ،به عبارتي سه روش اخير از روش شناسي‌ هاي نوين علوم اجتماعي – انساني هستند كه امروزه ميتوان به عنوان روش شناسي‌هاي پيشرفته، در تفسير رويدادهاي مرتبط با دانش بومي روستايي، گرايش روستائيان نسبت به باز توليد حيات تاريخي آن و انگيزشهاي انساني- اجتماعي دخيل دراين مقوله از آنها استفاده نمود و بامولفه‌هايي مخصوص مورد مداقه قرار داد

هیچ نظری موجود نیست: