چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

تبیین ریشه های فلسفی دانش بومی روستاییان
در جستجوی بدیل های نوین
نویسنده : دکتر حسین شیرزاد، دکترای ترویج و توسعه کشاورزی
بخش دوم

در تفسير رويدادهاي مرتبط با دانش بومي روستايي، گرايش روستائيان نسبت به باز توليد حيات تاريخي آن و انگيزشهاي انساني- اجتماعي دخيل دراين مقوله از آنها استفاده نمود و بامولفه‌هايي مخصوص مورد مداقه قرار داد. و ويژگيهاي زير را برآن مرتب دانست كه عبارتست از: شناخت و مشاركت با قبول كثرت گرايي ،شناخت و عمل ،شناخت و انعطاف پذيري ،شناخت وكل گرايي ،شناخت و ارزشها در حوزهای امیک و اتیک، دراين باره برخي از محققين مدعي‌اند به دليل آنكه، محقق ومردم،‌هردو از يك جنس هستند و لاجرم داراي قواي فكري و توان بالقوه در ارتباط با كسب و فرآوري آگاهي ازموضوعات مربوط به دانش بومي را دارند، بايد بين روستائيان و محققين روستايي، ارتباطي تنگاتنگ و يك همكنشي، در طي فرايند پژوهش، فراهم آورده شود چيزي كه در فرآيند تحقيقات پوزيتيويستي بامنطق كمي نگر با استفاده از يك سري سوالات سطحي و پرسشنامه‌ هاي بي‌روح و پرانتقاد، كمتر به حساب آورده مي‌شود. در حقيقت دانش بومي ازدريچه رويارويي و ديالوگ دوجانبه بين تيم پژوهشگران چندنظمي، بين نظمي يا فرانظمي و روستائيان فراهم مي‌آيد و اين تعامل دوسويه، از شروع فرآيند پژوهش تا نتيجه گيري و ارزيابي پژوهش بايد صورتي مستمر و مداوم داشته باشد.اين پژوهشگران اعتقاد دارندكه پژوهشهاي انتقادي علوم اجتماعي براي فراهم آوري امكان شناخت بيشتر دانش مردمي صورت مي‌پذيرد كه قدرت تغيير دادن و تغيير كردن متقابل پژوهشگران ومردم به عنوان سوژه‌هاي پژوهش را بوجود آورده و توسعه بخشد. درحقيقت فرآيند تحقيق پيرامون دانش بومي بايد قدرت شناخت مردم را درجهت خودآگاهي تاريخي و خوداتكايي آنها طي فرايند پژوهش افزايش دهد. يافته ‌هاي آن نوع پژوهشي، اهميت خواهد داشت كه توانايي نقد شرايط موجود را به مردم بدهد، در زندگي روزمره كاربري داشته باشد و مردم بتوانند از جوانب پژوهش بهره‌مند گردند.آنان همچنين اعتقاد دارند كه الگوهاي پژوهشي كلاسيك علوم اجماعي بنابر منطق كميت‌گرايي كه دارند بطور ماهيتي صرفاً به جنبه‌هاي عيني مقوله توجه مي‌نمايند، اين درحالي است كه توجه به ابعاد ذهني دانش بومي و سنتي، ازويژگيهاي ناب و خاص پژوهشهاي مردم‌شناسي كاربردي است كه اينگونه پژوهشها را انعطاف‌پذيرتر مي‌نمايد.دراين زمينه ريچارد بودن تلقي جالبي دارد،‌بعقيده وي توجه به مسئله آگاهي دادن به مردم بوسيله مباحثه، مناظره، كنش متقابل و تعامل اجتماعي، حول دو پارامتر: مطلوبيت عمل و كنش معقول؛قابل انجام بودن و امكان پذيري تغييرات ازطريق مشاركت روستائيان در نظام تحقيق از اولويت ويژه‌اي برخوردار است. اما تا به امروز روش‌شناسي‌هاي بكارگرفه شده در زمينه مطالعه دانش بومي روستايي و توسعه آن در ابعاد متنوع جامع راميتوان: بسته، ناسازگار با جامعه روستايي، غيرقابل انعطاف و مكانيستي ، براساس روش‌شناسي سيستمهاي سخت خواند و تغيير در روش‌شناسي‌هاي پژوهشي در موقعيت عالي يعني تبيين ارتباط بين بازتوليد دانش روستايي و نظامهاي سنتي توليد آگاهي‌هاي روستايي به سوي روش‌‌شناسي تحقيق نرم ضروري بنظر ميرسد واقعيت اين است كه درطول تاريخ پژووهشهاي پوزيتيويستي، محققين جامعه شناسي روستايي با ابزارهاي تحقيق پرسشنامه، افراد جامعه را شبيه به اشياء مورد مطالعه قرار دادند وتا به امروز نيز اين نوع از نگرش همچنين در برخي از كشورهاي توسعه نيافته ادامه دارد اما حقيقت آن است كه آگاهيهاي تاريخي انسان و مسئله دانش درون‌زاي روستايي، بطور ذاتي وماهوي پيچيده‌تر از اشياء يا محيط پيراموني وي هستند. بدون درنظر گرفتن اين مسئله مهم، فرآيند پژوهش، خسارات انساني رادربرخواهد داشت كه جبران آنها غيرممكن است. نتيجه پژوهش بايد توليد دانش باشد ودانش قدرت در افراد جامعه بايد ايجاد كند. يك تحقيق نادرست، قدرت نادرست ايجاد ميكند ولي نوع درست آن به گونه‌اي صحيح در فرآيند برنامه‌ريزي براي شناخت دانش بومي روستايي و ارتباط با آن بامسايل توليدي در جامعه ايجاد قدرت مينمايد. بنابراين پژوهشهاي مربوط به دانش بومي روستايي هرگز نميتواند خنثي باشد بلكه همواره ارزشمدار وهدفمند بوده وهست، پس روش‌شناسي‌هاي اثباتي منبعث از فلسفه مدرنيته كه با منطقه كمي – پوزيتيوسيتي، سعي دارند ازطريق طرحهاي پژوهشي تجربي ، در محيط‌هاي آزمايشگاهي وروشهاي خشك گردآوري داده‌ها ازطريق پرسشنامه، تا سرحد امكان از بار ارزشي و جهت گرايي ارزشي رها شوند، در اين اعتقاد كه ارزشها ميتوانند بر روشهاي پژوهشي به انحاء متفاوت تاثير گذارند تا حدود زيادي راهشان را حداقل در تبيين دانش بومي روستايي، به خطا رفته‌اند در ارتباط با نقش آزمون تجربي در پژوهش دانش بومي بايد عنوان نمود كه بسياري از واژه ها ي مرسوم در ادبيات مرتبط با دانش روستايي از تجربه محض سرچشمه نگرفته اند، يعني منشاء تجربي محض ندارند، بلكه كاملا با ذهنيت روستاييان در ارتباط هستند. مواردي مانند اقتصاد مشاركتي قومي، ياوريهاي آگاهانه، ميل به همدلي و اعتماد اجتماعي، تصميمات جمعي براي انجام همياري ها و پذيرش اجتماعي ، اگرچه ارزش اينگونه مفاهيم وقتي نمايان ميگردد كه در تجربه و ميدان عمل پياده و اتخاذ شوند، اما اين بدين معني نيست كه آنها از تجربه مشتق شده باشند و يا منشاء تجربي داشته باشند.در اين باره برخي از محققين كاربرد دانش هرمنيوتيك را جهت فهم و تبيين مسايل پيچيده مربوط به دانش بومي روستايي و دگرگون سازي ساختار توصيفي گفتار روستاييان پيرامون دانش بومي ، به مفاهيمي بنياني و عيني را ضروري ميشمارند به عقيده آنان، پژوهش مردم مدارانه ، كوششي در جهت بكارگيري اصول دانش هرمنيوتيك در فرم و تاويل گفتار ثبت شده روستاييان به حساب مي آيد. پژوهشگران مردم نگار در اين تحقيق به آنچه واقعا از زبان روستاييان ، پيرامون آگاهيهاي تاريخي شان، بازگو ميشود علاقمند هستند، نه آنچه كه تصور ميشود الزاما بايد گفته شود. اين تئوري بعدها توسط گيرتز ، تحت عنوان مردم شناسي هرمنيوتيك در آمريكا رواج پيدا نمود و به تقويت نظريه نسبيت فرهنگي كمك كرد. به گونه اي كه فاردون ، آنرا دوران مردم شناسي متعهد نامگذاري كرده است بعقيده هرمنيوتيسين ها، ايده كلي اين است كه فهم و تفسير هر گفتاري مطابق با اصول معيني انجام ميپذيرد و داده هاي توصيفي حاصل از گفتار روستاييان در پژوهش هاي قوم مدارانه نيز از اين حيث هيچ تفاوتي با گزاره هاي ديگر ندارند و فهم تفسير آنها نيز طبق اينگونه اصول بايد انجام پذيرد. از اين رو براي فهم درست داده هاي توصيفي جمع آوري شده از روستاييان و متعاقب آن ، مفهوم سازي براي هر گزاره توصيفي، بايد از ديدگاه هرمنيوتيك بهره جست. از اين رو نخست لازم است تصويري از هرمنيوتيك و اصول اكتشافي آن را به اختصار بيان كنيم كه اين مقوله با تمايز بين شناخت تفهمي از شناخت تبييني آغاز ميشود( شيرزاد،1376). در واقع درك گفتار روستاييان در پژوهش هاي قوم مدارانه ، شناختي است كه نوعا با تبيين پديده هاي مرتبط با آنان تفاوت دارد، زيرا فهم در مورد امور انساني رخ ميدهد . چون انسانيت مشتركي ميان افراد آدمي وجود دارد كه زمينه ساز تجارب مشترك است بنابراين، تجارب مشترك فهم را ميسر ميسازد. اما در مورد پژوهش‌هاي شاخه ‌هاي ديگر علوم تخصصي در كشاورزي كه چنين زمينه‌هايي ميان ما و آنان مشترك نيست، بطور دقيق نمي‌توان از فهم سخن گفت. بلكه تنها تبيين ـ جستجوي علل ظهور پديده‌ها و يا خصايص ‌آنها ـ در مورد آنان امكان پذير است،[1] تمايز اين دو شناخت بايد هم به لحاظ ”تئوري“ و هم به لحاظ ”روش‌شناسي“ صورت پذيرد، كه امروزه از ضروريات پژوهشهاي مربوط به دانش بومي روستايي و دسترسي به واقعيات عيني آگاهي ها در جامعه روستايي و مسئله تبيين نظامهاي دانش پايه به شمار مي‌رود و در اين مقاله نيز سعي شده تا به اهميت آن اشاره شود و به نظر ميرسد، قلمرو دانش هرمينوتيك، تئوري‌ها و روش‌هاي مربوط به فهمي واقع‌گرايانه از گفتار روستاييان در مورد دانش تاريخي روستاست و تفسير ايده‌آل دانش بومي يعني كوششي در جهت دست يافتن به معني درست گفتار، كنشگران تحقيق ( روستاييان ) در اين تحقيق، هر گزاره توصيفي پيرامون دانش بومي روستايي، معناي درستي دارد كه ”واقعيتي نهفته“ ‌است و پژوهش‌هاي دانش بومي روستايي بايد در جهت تفسيري براي دستيابي به آن واقعيت پنهان و زدودن معاني نادرست در گفتار روستاييان، انجام پذيرد. از سوي ديگر تفاسير محققين، همواره مسبوق به پيش فهم‌هاست (دور هرمينوتيكي) و تفسير يك گفتار با ذهن خالي امكان پذير نيست و همواره پيش فهم‌هايي در ذهن محقق تحليل‌گر وجود دارد كه فهمي اجمالي پديد مي‌آورد و اين فهم در دور هرمينوتيكي با خود گفتار روستاييان، به فهمي تفصيلي پيرامون آگاهيهاي روستايي، تبديل مي‌شد. (شيرزاد، 1376). هرمينوتيك“ همواره از اين واقعيت آغاز مي‌شود كه در پشت زبان، دنيايي ديگر وجود دارد كه معناشناسي زبان از كشف آن عاجز است. ”هرمينوتيك مدرن“ كه در ادامه به آن اشاره مي‌شود از اين مفهوم نيز فراتر مي‌رود و نشان مي‌دهد جهان تازه را، حتي نمي‌توان كشف كرد، بلكه فقط مي‌توان آن را ساخت

[1] (Phillips, 1990)

هیچ نظری موجود نیست: