اثرات سياستهاي “اجتماعي ـ اقتصادي” بر فعاليتهاي گروهي در جامعه ايران
مولف: دکتر حسین شیرزاد
بخش دوم
ايران به منزله منطقة در حال جهاني شدن، از اوايل دهة 1360 و پس از پايان جنگ، در حال تجربهكردن اقتصاد نئوليبرال و سياستهاي اجتماعياي بود كه با آن همراه ميباشند. هم نهادهاي بينالمللي مانند بانك جهاني و صندوق بينالمللي پول و هم دولتمردان ايران در اين امر كه تحقق اين سياستها تاثيري سوء بر فقيرترين بخشهاي جامعه خواهد داشت، همنظر هستند. البته هر دو مؤكداً يادآور ميشوند كه در طولاني مدت اين سياستها به نفع اقشار تهيدست خواهد بود. در عين حال و تا فرارسيدن اين نتايج مثبت، برنامههاي تضمينياي نيز مدنظر قرار گرفتهاند كه تا حدي نتايج منفي اين اصلاحات ساختاري را تعديل كنند. در ميان اين برنامهها، توسعة فعاليتهاي گروهي مدني و غيردولتي به منظور ايجاد سرمايه اجتماعي از جايگاه ويژهاي برخوردار است. عملاً توافق جالب توجهي ميان ديدگاههاي مختلف سياسي و ايدئولوژيك در مورد نقش مهم و مثبت فعاليتهاي گروهي فعال در ارتباط با رفاه اجتماعي وجود ندارد. از اينرو كشورهاي جهان سوم و از آن جمله كشور ايران شاهد فعاليتهاي جمعي در قالب سازمانهاي غيردولتي در حوزههاي مختلف هستند. در دهة 1980 باور عمومي بر آن بوده است كه اين فعاليتهاي منسجم گروهي هم به مثابة عامل بازتوليد سرمايه اجتماعي و توسعه به شمار آمدهاند و هم به دليل نقشي كه ايفا كردهاند، به مثابه عنصر مهمي از جامعة مدني و دموكراسي و رفاه اجتماعي. قبل از ظهور فرايند بازسازي سياسي ـ اقتصادي دهة 1980، در اكثر كشورهاي خاورميانه يا دولتهاي پوپوليستي ـ ملي سركار بودند اغلب دولتهاي سوسيالستي عربي مثل مصر، سوريه، عراق، ليبي، سودان، تركيه) و يا دولتهاي رانتي تحتالحماية غرب (نظير ايران پادشاهی و كشورهاي حاشيه خليج فارس)، اين كشورها كه سرماية ماليشان را يا نفت تشكيل ميداد و يا كمكهاي خارجي، اغلب دولتهاي اقدارگرايي بودند كه استراتژي توسعه تحت هدايت دولت را دنبال ميكردند و به نرخ رشد (متوسط ساليانه) قابل توجه 21 درصد رسيدند. درآمد حاصل از نفت براي دولتهاي رانتي اين امكان را فراهم ساخت كه امكانات و فرصتهاي اجتماعي مناسبتري را به بسياري از شهروندانشان عرضه كنند و دولتهاي پوپوليست ايدئولوژيك نيز در تامين رفاه اجتماعي و تامين اجتماعي ـ اقتصادي در زمينههاي آموزش بهداشت، كار، مسكن و غيره قدمهاي چشمگيري برداشتند. براي اين دولتهاي مابعد استعماري، در اختيار گذاشتن امكاناتي كه بتوانند پايگاه اجتماعي مطمئني در بين دهقانان، كارگران و لايههاي مياني جامعه براي آنان تدارك ببينند ضروري به نظر ميرسيد. چرا كه آنان در همان حال هم با قدرتهاي استعماري در حال كشمكش بودند و هم با طبقات حاكم قديمي در درون جامعه و در نهايت خود دولتها بودند كه موتور محركه توسعه اقتصادي و اجتماعي را با پشتوانه مردمي به پيش ميبردند. با اين حال طبيعت اقتدارگراي هر دو نوع دولت، مشاركت مؤثر سياسي و رشد سازمانهاي مؤثر جامعه مدني را به منظور ايجاد سرماية اجتماعي محدود ساخته بود. ايدئولوژي تماميتگراي اين دولتها و حالت موروثي آنها، دولت را به صورت اصليترين (اگرچه تنها) فراهمكننده معاش شهروندان و تأمين اجتماعي عمومي درآورده بود و در عوض شهروندان ميبايست به دولت وفادار ميماندند. در بسياري موارد، اين دولتها موفق به بسيج مردمي از طريق فعاليتهاي گروهي نميشدند و يا به فعاليتهاي گروهي محدود و كنترلشدة بخشهاي معيني از جمعيت راضي بودند، مثل اتحاديههاي كارگري تحت كنترل دولت ناصر يا سوريه فعلي يا سنديكاهاي دولتي رژيم شاه در ايران و انجمنهاي اسلامي در ايران. ظهور “ليبراليسم” و بازار آزاد از طريق اصلاح اقتصادي و تعديل ساختاري از دهة 1980 موجب بروز تغييرات اجتماعي ـ اقتصادي مهمي شد. اقتصاد بازار آزاد كه به طور انبوه كالا در اختيار مصرفكننده قرار ميداد، اقشار بالايي جامعه را غنيتر ساخت و در عين حال تفاوتهاي درآمدي را بيشتر نمود و موجب تغييرات جدي در بازار كار شد. گروههاي غيررسمي و حاشيهاي نظير بيكاران، كارگران فصلي و دستفروشها، رو به گسترش نهادند. شمار زيادي از افراد طبقه متوسط، حرفه و آموزشديده (مثل كارمندان دولت و دانشجويان دانشگاهها) كارگران بخشهاي عمومي و نيز كارگران روستايي در بازار كار و مسكن در زمرة تهيدستان شهري قرار گرفتند. بنابراين، گسترش سريع شهرها، محل اصلي كشمكشهاي اجتماعي در قالب گروههاي موجود در جامعه گرديد. اين فرايند توسعه با نوعي عقبنشيني تدريجي دولتهاي چند سال اخير ايران از مسؤوليتهاي اجتماعي سنتيشان كه ويژگي توسعة مردمگرايانة اوليهشان را تشكيل ميداد، همراه شد. بسياري از امكانات اجتماعي و تأمينهاي اجتماعي ارائه شده از سوي دولت رو به كاهش نهاد و تهيدستان بيش از پيش ناچار شدند براي حفظ بقايشان به خود و فعاليتهاي جمعي خويش متكي باشند. تحولات دههها: از سال 1990 برنامههاي دولت ايران بين سياست دولتيشدن و بازار آزاد در نوسان بود. با اين وجود، ايران با ديگر كشورهاي منطقه در اتخاذ سياستهاي آزادسازي اقتصادي، كندتر عمل كرد، اين امر تا حدودي ناشي از مقاومت كارگران و نهادهاي صنفي، اما عمدتاً به دليل مناقشههاي سياسي بين جناحهاي سياسي بوده است. جهاني شدن مفاهيمي مانند: مشاركت گروهي؛ مشاركت اجتماعي و سياسي باعث شد كه حقوق اقتصادي ـ اجتماعي و مشاركت شهروندان در دستور كار سياسي قرار گيرد و فضاها و فرصتهاي جديدي را براي ايجاد سرمايه اجتماعي و فعاليتهاي گروهي فراهم كند. به علاوه، عدم توانايي دولتهاي پوپوليست در به همكاري واداشتن مردم در امور اجتماعي و سياسي جامعه و حتي در مقابل سركوب نيروهاي اجتماعي جديد (نظير طبقه متوسط و اقشار پايينتر از طبقه متوسط) كه خود از عوامل بسيار موثر توليد و شكلدهندة بدنه اصلي نهادهاي توليدي بودهاند، به رشد نهادهاي جامعه مدني كمك كرد. وقتي دولتها در برآوردهكردن نيازهاي اين گروهها ناتوان باشند، آنها براي تأمين اين نيازها به فعاليتهاي جمعي و نهادهاي جامعة مدني روي ميآورند. در واقع فعاليت جمعي اجتماعي به عنوان يك واژه كلي به هر نوع فعاليت انساني اعم از جمعي، نهادي شده و يا غيررسمي اطلاق ميشود كه معطوف به ايجاد تغيير در زندگي مردم باشد. اين واژه به عنوان آنتيتز اصطلاح “انفعال” شامل انواع مختلف فعاليتها ميشود؛ از “استراتژيهاي بقا” و “مقاومت” گرفته تا شكلهاي مورد قبولتر حركت جمعي و جنبشهاي اجتماعي. توجه به فعاليت اجتماعي تا حدودي ناشي از عدم حضور واقعي “مردم” و نمايندگيشان در گفتار توسعة اقتصادي به خصوص اصلاح اقتصادي و تعديل ساختاري و تا حدودي نيز به واسطة كمبود كارهاي تحقيقاتي آكادميك روي جنبش اجتماعي و توسعة اجتماعي در ايران در مقايسه با آمريكاي لاتين و آسياي جنوبي است. به هر حال، بسياري از فعاليتهاي گروهي مردمي در حوزه “استراتژيهاي بقا” باقي ميمانند. هر چند اين الگوهاي “بقاي اصلح” دلالت بر آن دارند كه مردم منتظر نمينشينند تا سرنوشت براي زندگيشان تعيين تكليف نمايد، بلكه آنان نيز به شيوة خاص خود براي تضمين بقايشان فعاليت ميكنند. با اين وجود اين فعاليتهاي جمعي به هزينه خودشان و يا همنوعان و همكارانشان انجام ميگيرد. بنابراين كم كردن مصرف و يا اشتغال همزمان به چندين شغل اگرچه ممكن است ضامن بقا باشد اما به بهاي سوء تغذيه و خستگي مفرط حاصل ميشود و فعاليتهاي جمعي راه حل خردورزانهتري است. در اينجا بر روي شش نوع فعاليت جمعي در جهت رفاه اجتماعي تمركز خواهيم كرد كه در قالب “نيروي كار گروهي سازمانيافته”، “شورشهاي تهيدستان”، “فعاليتهاي جمعي”، “اسلامگرايي اجتماعي” و “مشاركت سازمانهاي غيردولتي” و آنچه استراتژي “پيشرفت آرام” در جهت ايجاد سرمايه اجتماعي خوانده ميشود نمود مييابند. در واقع ماهيت اصلي راهكارهاي فوق عبارت است از اقدامات مستقيم و غيرمستقيم جمعي افراد و خانوادهها براي تأمين نيازهاي اساسيشان (مثل زمين براي ساختن سرپناه، امكانات شهري مثل آب و برق، مشاغل غيررسمي و سرانجام فرصتهاي كاري) به شيوههاي غيرقانوني آرام و بيسر و صدا، نمودهاي اين استراتژي به صورت حركتهاي غيرقابل جلوگيري كه دربرگيرندة مناقشههاي طولاني مدت و منفرد است و تغييرات اجتماعي مهمي را براي عاملانش به دنبال دارد؛ بروز مييابد. اين گرايشها از جمله حاكي از يك تغيير عمده در نوع بازتوليد و ايجاد سرمايه اجتماعي ميباشد، يعني از بسيج مبتني بر شيوههاي همكاري و كار گروهي مبتني بر نهادهاي رسمي و دائمي جديد (مثل اتحاديههاي كارگري، سازمانهاي دهقاني و تعاونيها) به فعاليتهاي جمعي مقطعي و محدودتر و غيررسميتر جامعه همانند سازمانهاي غيررسمي و غيردولتي محلي و كوچكتر و اسلام اجتماعي سوق كرده است. همچنين اين گرايش در قالب مبارزه گروهي براي تحصيل امكانات مالي، مبارزه جمعي براي دستيابي به حق شهروندي و حركتهاي مطالباتي در كارگاهها و نيز جماعتهاي مذكور بروز مييابند. هرچند جنبشهاي متعدد ـ به عنوان مثال جنبشهاي مرتبط به مسأله حقوق بشر، دموكراسي، زنان و كشاورزان ـ به جنبههايي از توسعه اجتماعي مربوطند اما اين تحقيق روي فعاليت اجتماعي تودهها در راستاي حركتهاي گروهي تعاوني متمركز خواهد بود .اتحاديههاي كارگري، نماد يك نهاد قديمي و باسابقهاند كه كارگران به واسطة آنها با استفاده از سينرژيك سرمايه اجتماعي مورد نظر آنها را ايجاد نمايند و سرمايه اجتماعي بازتوليد كنند. اتحاديههاي كارگري اين ظرفيت را دارند كه سريعاً و به طور منظم به سياستهاي ناعادلانه نسبت به كارگران به مسائل مربوط به توزيع و به مسائل تأمين اجتماعي و رفاهي واكنش نشان دهد. در عين حال، سياستهاي جاري نئوليبراليستي در اقتصاد كلان بر آنها تأثير بسياري دارند.البته ساختار اتحاديهها نيز در حفظ توانايي كارگران در جهت ايجاد و حفظ كار گروهي و سرمايه اجتماعي و يا ايجاد پيشرفت در آن تأثير دارد. اتحاديههاي مستقل ظاهراً بيشتر از اتحاديههاي متحد وابسته در دفاع از حقوق كارگران موفقيت و ايجاد سرمايه اجتماعي در جهت اهداف رفاهي داشتهاند. با اين حال تجربة كشورهاي منطقه نشانگر آن است كه كارگران اغلب تمايل دارند تا از سازمانهاي صنفي موجود براي پيشبرد منافع رفاهي ـ تأميني خود استفاده نمايند؛ همانطور كه اين نكته در سنديكاي كارگران تحت كنترل دولت قبل از وقوع انقلاب در ايران و نيز شوراهاي كارگران و اتحاديههاي كارگران بيكار شده پس از انقلاب ثابت شده است. به طور معمول كارگران سازمانيافتة بخش عمومي در ايران بيش از گروههاي ديگر به واسطة نتايج زودهنگام و فوري سياست تعديل اقتصادي در ارتباط با مناسبات رفاهي و تأميني ضربه ميبينند. بنابراين، اتحاديههاي كارگري اغلب درگير مبارزه با قطع سوبسيدهاي مصرفكنندگان، افزايش قيمتها، كاهش دستمزدهاي واقعي و فوقالعاده پرداختها، فصول كمكاري و دخالت دولت در امور داخلي اتحاديهها هستند. در ارتباط با مردم شهرنشين ساكن محلات در شهرها و اصولاً براي تودههاي شهري به جاي اتحاديههاي كارگري و كارگاه، محله و محلات و فرهنگ كوچه ميتواند احساس هويت و اعتماد مشترك به وجود آورد و در نتيجه زمينهاي براي عمل جمعي و بوجود آمدن سرمايه اجتماعي ايجاد كند. اين تودهها به دليل محل سكونتشان داراي وضعيت مشابهي از جهت نياز به تأمين مسكن مطمئن، توانايي پرداخت اجارهبها، بدست آوردن رفاه و امكانات شهري، مدارس، درمانگاهها، مراكز فرهنگي و غيره هستند. مبارزه جمعي و گروهي براي چيزهايي چون رفع نيازهاي روزانه در قالب “مصرف جمعي” از طريق مجموعههاي نهادي تا حدودي همان ويژگيهاي “جنبش اجتماعي شهري” را داراست. اين نوع فعاليت جمعي محلهاي كه اغلب محل مناقشه هم است، بايد از مفهوم “توسعة محلهاي” متمايز شود. مفهوم اخير، داراي اثر دوگانهاي است هم وضعيت موجود را حفظ ميكند و هم تغييرات اجتماعي تدريجي ايجاد كند.فعاليتهاي گروهي مردمي ضرورتاً بر اساس اتحاد براي دستيابي به مطالبات اجتماعي همراه نيست و ميتواند به شكل اعتماد و مشاركت و همكاري محلهاي باشد كه از طريق آن مردم با يكديگر همكاري ميكنند تا با ايجاد درجه معيني از كنترل بر روي تصميمگيريها و درآمدهايشان و ايجاد سرمايه اجتماعي، زندگي خود و محلهشان را بهبود ببخشند. در سالهاي اخير چندين فعاليت گروهي محلهاي در برخي شهرهاي ايران صورت گرفته است كه شباهتهاي زيادي به جنبشهاي اجتماعي شهري داشتهاند. مثلاً مبارزه مردم رباطكريم كه يك محله كمدرآمد در جنوب كرج است را در نظر بگيريم. اين مردم عليه آلودگيهاي صنعتي منطقه كه به واسطه عدم نصب دستگاههاي تصفيه مشكلات بهداشتي و محيطي زيادي را براي مردم ايجاد كرده بودند مبارزه كردند. آنها هم از استراتژيهاي سنتي ارتباطات درونمحلهاي براي فعاليتهاي جمعي بهره ميبردند و هم از تاكتيكهاي مدرن همنوايي جمعي و گروهي مثل توجه به محافل خبررساني، گفتگو با سياستمداران و شكايت به دادگاه براي ثبت مخالفتشان. بطور كلي در دورههاي زماني مشخص مثل زماني كه دولت ضعيفتر و آسيبپذيرتر به نظر ميرسيد فعاليتهاي جمعي پردوامتر و وسيعتري روي ميدهد.بلافاصله پس از وقوع انقلاب ايران در سال 1357 خانوادههاي فقير زيادي دست به تصرف خانههاي خالي و آپارتمانهاي نيمهساز زدند و با تغييراتي آنها را به عنوان مايملك خود در اختيار گرفتند و در يك حركت جمعي شوراهاي آپارتمان را به منظور مديريت و اداره جمعي آنها تأسيس كردند. در همان حال تصرف زمين و ساخت و سازهاي غيرقانوني نيز شتاب گرفت، حاشيهنشينان با كمك سازماندهندگان محلي و خارج از آن و به واسطه حركتهاي گروهي خودجوش دست به دست هم ميدادند و خواهان دستيابي به برق و آب مصرفي ميشدند و زماني كه با خواستههايشان مخالفت ميشد و يا با تأخير مواجه ميشدند با استفاده از شيوههاي خودسرانه و غيرقانوني از اين امكانات بهره ميگرفتند. آنها جاده و درمانگاه و مغازه ساختند، مسجد و كتابخانه تأسيس كردند و سيستم جمعآوري زباله تدارك ديدند. با اين حال اين تجربيات ايران در مقايسه با برخي كشورها كاملاً غيرمعمول به نظر ميرسد. اين تحولات به طور كلي در شرايط اجتماعي و سياسي فوقالعاده و يا شرايطي انقلابي به وقوع پيوست، يعني در زمان بحرانها و جنگها كه دولت ضعيف ميشد و يا در شرايطي كه اصلاً دولت وجود نداشت (مثل اول انقلاب)، بنابراين كمتر اتفاق افتاده است كه فعاليتي از اين دست به صورت يك الگويي مستمر و پايدار بسيج مردمي و نهاديشده، در شرايط عادي شكل بگيرد. اين گونه اقدامات جمعي وقتي شرايط استثنايي و موقتي حاصل از تحولات اجتماعي، سياسي سريع به پايان برسد آن اقدامات گروهي نيز شروع به محوشدن يا كمرنگشدن ميكنند. در چنين شرايطي، در ايران فعاليتهاي جمعي محلهاي امكان تحكيم و تثبيت و استمرار خود را نيافت. بيتجربگي، رقابت ميان بسيجكنندگان خارج از محله، دستهبنديهاي سياسي و به ويژه مخالفتهاي نهادهاي دولتي، به طور جدي اين تجربه را از بين برد. در عوض انجمنهاي موفق مساجد شكل گرفتند كه هم كار كمك به توزيع كالاهاي اساسي مانند مواد غذايي را در طول جنگ با عراق بر عهده داشتند و هم مخالفتها و نارضاييهاي سياسي محل را كنترل ميكردند لازم به يادآوري نيست كه محلهها در ايران خالي از هويت نيز نيستند تا از كنشها و تعاملات اجتماعي به دور باشند. مطمئناً آنها بيش از روستاهاي كوچك دستخوش فردگرايي، گمنامي، رقابت و چشم و همچشمي هستند، با اين حال، آنها داراي اشكال بيشماري از شبكهها و نهادها هستند. در شهر مدرني چون تهران، روابط همسايگي هنوز شايع است، همسايگان به هم كمك ميكنند، به ملاقات همديگر ميروند و در مراسم جشن و عزاداري همديگر شركت ميكنند. در شهرهاي بزرگ ديگر نيز انجمنهاي مهاجران (تركزبانان، كردها …)، برخي از اين كاركردها را نهادينه كردهاند. فعاليتهاي مربوط به تشييع جنازه و عزاداري و برگزاري مراسم و آيينها براي “همولايتيها” فعاليت اصلي اين انجمنها را تشكيل ميدهد. افراد ذينفوذ ممكن است از شوراهاي محلات (همسايگان) كه تحت كنترل دولت است بهره بگيرند (همان مجلس محله يا شوراهاي محل است) اما نظامهاي اعتباري غيررسمي (نظير تعاونيهاي اعتباري يا صندوق قرضالحسنه در ايران) شايد به صورت مهمترين شكل شبكة محلهاي جمعي در مراكز شهري عمل ميكند و عمدتاً با مسئله قوميتها در ارتباطند، مثل انجمن آذريهاي مقيم تهران، يا صندوق قرضالحسنه مازندرانيهاي ساكن تهرانپارس، يا اراكيهاي مقيم تهران و…. و نمونههاي ديگر اين صندوقها نيز بين دوستان، اقوام و همسايگان بسيار رايج است.با اين حال، شبكههاي اجتماعي فراخويشاوندي و فراقومي يا غيرخانوادگي عمدتاً فصلي و اتفاقي و فاقد ساختار و پدرسالارانهاند. ضعف ياريگري مدني يا غيرخانوادگي و غيرقومي در سطح محله به تقويت سلسله مراتب سنتي و روابط پدرسالارانهاي منتهي ميشود كه مردم را بيش از پيش به ريششفيدهاي خويشاوندي يا قومي و حتي قلدرهاي محلي متكي ميسازند تا اينكه امكان تحرك اجتماعي و سرمايه اجتماعي را فراهم سازد در چنين جامعهاي نهادهاي اجتماعي مدرن مثل شاخههاي احزاب سياسي، سازمانهاي غيردولتي محلي و يا پليس در معرض حذفشدن قرار دارند. بنابراين در حالي كه مثلاً طبقات پاييني جامعه از مشكلات محيطي آگاهي دارند، كار چنداني براي حل آنها از راه عمل جمعي يا از طريق مشاركت در كار محله براي آنكه خودشان وضعيت را بهبود بخشند و چه از طريق اقدامات اعتراضي يا ستيزهجويانه كه از مقامات مسئول خواهان انجام آن باشند، انجام نميدهند. چرا عمل جمعي براي دستيابي به امكانات، خدمات اجتماعي و رفاهي ـ تاميني مربوط به مصرف جمعي، تقريباً در ايران، كمتر معمول است؟ چرا آنگونه كه برخي ناظران اذعان كردهاند، اين منطقه به صورت يك “نقطه خالي” در نقشة جهاني فعاليتهاي جمعي است؟ يك دليل اين امر بايد “سابقة پوپوليستي ايران و خاورميانه” باشد كه بر رفتار سياسي مردم عادي اين منطقه اثر ميگذارد. رژيمهاي پوپوليست، بين طبقات فرودست و متوسط جامعه با دولت قراردادي به وجود ميآورند كه بر اساس آن دولت متعهد ميشود كه در قبال حمايت مردم، آرامش اجتماعي و در نتيجة عدم بسيج تودهاي يا بسيج كنترلشده، نيازهاي اساسي مردم را فراهم كند. اما اين قرارداد بين دولت و طبقات غيرمستقل، تودههاي فاقد شكل، انبوه افراد و نهادهاي صنفياي منعقد شده و نهادهايي كه حس هويت و عمل جمعي مستقل و واحد در بينشان بسيار ضعيف بوده است. زماني كه قرارداد اجتماعي رو به ضعف بگذارد و نيروهاي بازار تقويت گردند، بسياري از مردم هنوز هم دولتها را به عنوان منشأ اصلي حمايت و در عين حال بدبختي خود تلقي مينمايند. در كشورهايي كه هنوز نوعي پوپوليسم اقتدارگرا حاكم است، ترس دولتمردان از “عرصة عمومي” نوعي ساختار بسته دولتي به وجود آورده است كه در پي حبس كردن پتانسيلهاي مردم است كه فعاليتهاي گروهي و جمعي را به قهقرا ميكشاند. اين ميراث همچنين در مردم عادي اين كشورها نيز روحيهاي را به وجود آورده كه بيشتر در پي يافتن راهحلهاي فردي براي مشكلاتشان هستند، كم و بيش خانوادههاي اقشار اجتماعي متفاوت جامعه در زمان كمبود منابع، تمايل به رقابت با يكديگر دارند. مثلا اين امر بيشتر در محلههاي جديد و ناهمگون رخ ميداده تا در محلات شهرهاي قديمي كه همگوني نسبياي بين ساكنان آن به وجود آمده بود و طولاني بودن زمان سكونت نوعي اعتماد اجتماعي و هويت خاص را موجب شده بود. همزيستي اقشار باهويت در يك محله متشكل از ساكنان قديم و تازهواردها، افراد داراي ملك و غيرمالكان و گروههاي قومي مختلف اغلب رقابتهاي موجود را تيزتر كرده و به منازعه تبديل مينمود. در نتيجه وقتي همبستگي بين مردم رو به ضعف بگذارد، منابع موجود در دست دولت قدرتمند به صورت راهي براي رسيدن به اهداف رانتجويانه درميآيد. با اين حال بسياري از آنان ميدانند كه بوروكراسي به طور رسمي نميتواند و يا نميخواهد كه به مطالبات رو به رشد فقراي شهري پاسخ دهد و در نتيجه آنان در پي راههاي غيررسمي، فردي و حتي فرصتطلبانه مثل استفاده از واسطهها و پارتي و يا تطميع كردن مقامات و يا استفاده مخفيانه و مجاني از آن منابع و امكانات ميگردند. يكي از عوامل ترغيب اين نوع “واكنش اجتماعي” فقدان هرگونه ساختار براي “بسيج جمعي” است. ظهور اقتصادهاي نئوليبرال در منطقه خاورميانه برآمدن حكومتهاي دموكراتيك كارآمد را به دنبال نداشت. اكثر دولتهاي اين منطقه هنوز هم از سازماندهي و بسيج و اعتماد جمعي و مستقل مردم نگران هستند و به واسطه همين ترس در از دستدادن جو سياسي رسمي سعي در محدود كردن حركتهاي جمعي و ايجاد سرمايه اجتماعي دارند. در حالت ديگر، دولتها با هدف اعمال كنترل بر اعتماد اجتماعي و ابتكارات مردمي، ممكن است اجازه بروز به آنها را بدهند. در چنين حالتي، تودهها علاقهشان را به تداوم فعاليتهاي جمعي از دست ميدهند و در نتيجه حفظ و تداوم آن غيرممكن ميشود. اگر فضاي حمايتي براي اينگونه فعاليتها وجود نداشته باشد؛ آنها از پيداكردن و تجربهكردن راههاي جديد براي انجام امور به صورت جمعي و با مشاركت گروهي، بازميمانند. به همين دليل بسياري از نهادهاي واقعي مردمي به بخشي از دولت و بوروكراسي دولتي تبديل ميشوند (مثل تجربه اولين دوره شوراي شهر تهران) و تجربه حركتهاي جمعي عمدتاً ناكارآمد، فارغ از اصالت و در نهايت عقيم ميماند. “دموكراسي سياسي” از نقطه نظر ديگري براي حركتهاي گروهي مفيد است. در يك فضاي سياسي واقعاً رقابتي، نيروهاي سياسي مجبور ميشوند كه چانه بزنند و رقابت كنند و در نتيجه براي جمعآوري رأي مردم به “بسيج تودهاي” متوسل شوند. به همين دليل بود كه در اوايل دهه 1980، تهيدستان شهري ايراني به صورت موضوعي، براي رقابت سنگين بين گروه سياسي حاكم و گروههاي متعدد سياسي مخالف درآمدند. حمايت جمعي در عين حال ممكن است به طور ناخواسته به بسيج اجتماعي و سياسي مردم منجر شود و اين در صورتي است كه حاميان با رهبران تهيدستان براي قدرت فردي ـ سياسيشان وارد چانهزني شوند. تاثيرات اسلامگرايي اجتماعي بر كنشهاي گروهي در ايران:به هر حال، يك نظريه متداول وجود دارد كه جنبشهاي اسلامگراي منطقه را الگوي خاورميانهاي جنبشهاي اجتماعي و فعاليتهاي گروهي ميداند. در اين نكته شكي نيست كه جنبشهاي اسلامگرا و به طور خاص “اسلام اجتماعي” ابزارهاي مهمي براي ايجاد سرمايه اجتماعي هستند كه از طريق آن برخي گروههاي محروم از امتيازات اجتماعي از سختيهاي زندگي رهايي مييابند و يا وضعيت رفاهي زندگيشان را بهتر ميسازند. جنبشهاي اسلامگرا، از طريق ارائه مستقيم خدماتي نظير مراقبتهاي بهداشتي، آموزشي، كمكهاي مالي و نيز دخالت در توسعة رفاه جامعه و شبكههاي همكاريهاي اجتماعي كه غالباً از طريق مساجد محلي و غيردولتي ارائه ميشود به رفاه اجتماعي مدد ميرسانند. در برابر اين سؤال كه تا چه اندازه اسلامگرايي نوعي الگوي ايراني ـ خاورميانهاي جنبش اجتماعي شهري را تشكيل ميدهد؟ تا چه اندازهاي آنها در هماهنگ كردن فعاليتهاي مردمي و محلهاي موفقيت داشتهاند و يا كار جمعي ارائه كردند؟ تا چه اندازهاي اسلام و نهادهاي موجود در جامعه و در بين مردم در ايران، مردم را تشويق به مشاركت در امور خودشان كردهاند، و آنها را به دفاع از حقوق اجتماعيشان و گسترش و تنوعبخشي با اين حقوق ترغيب كردهاند؟ نظر محققين بر آن است كه اگرچه اسلامگرايي با توجه به تنوع و گوناگوني محتوائي و روششناسانهاش، ممكن است نوعي جنبش اجتماعي در نظر گرفته شود ولي کمتربيانگر يك فعاليت گروهي و جمعي يا اجتماعي شهري مدرن و سازمانيافته است. هويت اسلامگرايي از نگراني خاص اين جنبش براي محروميت اقشار فرودست، از امتيازات اجتماعي آنها در روستاها و شهرها ناشي نشده است. اسلامگرايان کمترديدگاهي منسجم با مباني نظري شكلگرفته بر پايه اسلام براي زندگي شهري يا روستايي ارائه نكردهاند. نهادهاي اسلامي در حاليكه به بسيج اعضاي محلات پرداختهاند، در اغلب موارد ديده شده است كه دريافتكنندگان كمكهاي خيريه كه به وسيله رهبرانشان هدايت ميشدند به ندرت از آنها انتظار مشاركت گروهي فعالانه در امور اجتماعي محلات و يا حتي در شكلگيري و مديريت نهاد يا سازمان كمكرسان داشتهاند. جنبشهاي اجتماعي معمولاً داراي چنان گسترة وسيعي از اهداف هستند كه به راحتي نميتوانند فقط بر محور دستيابي محرومان به امتيازات اجتماعي متمركز شوند، هر چند بسياري از فعالانشان در محلات فقيرنشين دست به فعاليت ميزنند تا اهداف جديتر را دنبال كنند. با اين حال همة آنان به اين شيوه عمل نميكنند. در يك تحليل تاريخي زندگي مشاركتي تجربة جديدي در ايران و خاورميانه نبوده است. همة كشورهاي اين منطقه، تاريخي طولاني از فعاليتهاي بشردوستانه داشتهاند. انجمنهاي اوايل قرن نوزدهم عمدتاً مذهبي بودند و غالباً بر باورهاي اسلامي چون دادن زكات و صدقه مبتني بودند و يا بر ارزش مسيحي هبه و بخشش، در بين اقليتهاي مذهبي در ايران، اين گرايش در قرن بيستم با ظهور انجمنهاي خيرية صدقه در ايران تداوم پيدا كرد. برخي از اين فعاليتها پوششي براي مبارزات ضد استعماري محسوب ميشدند. بسياري از انجمنهاي خيريه در ايران، بوسيلة خانوادههاي اشرافي و يا زنان طبقات مرفه اداره ميشدند، زناني كه ميخواستند از طريق اين انجمنها فعاليت اجتماعي كنند چرا كه در آن زمان تسلط مردان بر فضاي عمومي قطعيت داشت. هرچند ميراث چنان فرهنگ جمعي و انجمني تا به حال باقي مانده است اما سازمانهاي غيردولتي اخير از نسل ديگرند و از منطق ديگري تبعيت ميكنند .بيشتر فعاليتهاي امدادي و خيرخواهانه در ايران توسط سازمانهايي از نوع دولتي ـ غيردولتي صورت ميگيرد، نظير كميته امدادحضرت امام، بنياد شهيد، جهاد سازندگي، بنياد مسكن، جامعه زنان داوطلب بهداشت سازمان كارگران. با اين حال گرايش جديدي به تشكيل سازمانهاي غيردولتي در زمينههاي حرفهاي، زنان، بهداشت و محيط در دهه 1990 آغاز شد. مثلاً در حال حاضر شبكه سازمانهاي غيردولتي زنان شامل 58 تا 100 سازمان است. انديشة دورة خاتمي بر اين اصل تأكيد داشت كه فعاليت شوراهاي محلي بايد بر جلب مشاركت مردمي متمركز گردند و سازمانهاي غيردولتي متصدي خدمات و امور خيريه گردند. در مجموع ميتوان گفت كه عمده فعاليتهاي جمعي و گروهي در پارهاي از كشورهاي خاورميانه بر مبناي استدلال، فلسفه و محركهاي موجود در پشت فعاليتهايشان به چهار دسته تقسيم ميشوند: “انجمنهاي داراي انگيزه مذهبي” بوسيلة مساجد و چهرههاي اسلامي و يا كليساها و مسيحيان (اقليتهاي مذهبي) ايجاد ميگردند. اين انجمنها يا صرفاً مذهبياند و يا عوامل سياسي ـ مذهبي در آن دخيلاند. “انجمنهاي رفاهي سنتي” كه عمدتاً توسط خانوادههاي طبقات ثروتمند اداره ميشوند و در حال حاضر تا حدودي كاركرد “توسعهاي” يافتهاند، مثل ايجاد درآمد، آموزش و بسط و گسترش امكانات محلي. “سازمانهاي غيردولتي حرفهاي” كه عمدتاً توسط صاحبان حرف طبقه متوسط مرفه و گاهي نيز توسط كارشناسان توسعه با انگيزههاي دینی ،آموزشي و انساني يا علاقة فردي يا منافع فردي اداره ميگردند. و سرانجام مجموعهاي از سازمانهاي غيردولتي تحت نظارت دولت، مثل “بنياد مستضعفان” در ايران كه در واقع بخشي از دولت محسوب ميشوند. در مجموع، اين سازمانهاي غيردولتي در زمينههاي مختلفي چون حقوق بشر، زنان، رفاه، فرهنگ، كار و توسعه فعاليت دارند. در اين بررسي بر كنشهاي جمعي و گروهي در جهت همياري، رفاه و توسعه كه بيشتر بر محرومان جامعه توجه دارند تأكيد خواهد شد. همچنين چندين عامل نيز به رشد قابل توجه سازمانهاي غيردولتي كمك كردهاند. عامل نخست نيازي بود كه در كشورهاي فقيرتر منطقه پديدار شد تا شكافي را كه به واسطة عدم توانايي و عدم تمايل براي مواجهه با مشكلات توسعه اجتماعي كه به دنبال اجراي سياستهاي نئوليبراليستي به وجود آمده بود، پر كند. بايد به خاطر داشته باشيم كه رشد جمعيت و مهاجرت به شهرها در اين زمان فشار فوقالعادهاي بر فرآيند ارائه خدمات شهري وارد ميكرد. در جاهايي كه دولتي وجود نداشت و يا فاقد كارايي بود “سازمانهاي جمعي خودياري” اين خلأ را پرميكردند. عامل دوم، جريان كمكها و منابع خارجي است كه بر اساس “سياستهاي كمك دهي” جديد استوار است. ترجيحاً اين كمكها را در اختيار سازمانهاي غيردولتي قرار ميدهد و نه در اختيار دولت. جريان منابع خارجي نه تنها به ايجاد سازمانهاي غيردولتي كمك كرد بلكه فعاليتهاي آنها را نيز تحت تأثير قرار داده است. بنابراين، حتي آن جايي كه پولي براي انجام فعاليتهاي حقوق بشري وجود داشت، سازمانهاي حقوق بشري تشكيل ميشوند. عامل سوم آن بود كه به نظر ميرسد نوعي اجماع بر سر سازمانهاي غيردولتي از طرف همة طيفهاي سياسي حتي در ايران وجود دارد، نئوليبرالها، بانك جهاني، دولتها و همچنين گروههاي ليبرال و راديكال مخالف. محافظهكاران در پي آن بودند كه مسؤوليت و بار ارائه تسهيلات اجتماعي را از دوش دولت بردارند و بر عهدة سازمانهاي غيردولتي محول سازند. از نظر آنها، سازمانهاي غيردولتي ميتوانستند نقش شبكههاي اطميناني را ياري كنند كه امكان وقوع آشفتگيها و شورشهاي اجتماعي حاصل از سياستهاي نئوليبرالي را تا حدي جبران نمايند. امروزه از نظر سياستمداران، سازمانهاي غيردولتي كنترلشده، مفيدتر از حركتهاي گروهي و كنشهاي جمعي خارج از كنترل دولتي در مديريت جامعه به شمار ميروند. چون اين سازمانهای غیر دولتی شناسنامه دار و داراي هويت اجتماعي مدرن بوده و در مراحل بحراني مولفههاي آن قابل دستكاري هستند. از اين رو بنظر ميرسد در آينده دولتها در جهت سياستهاي تشويقي جهت تشكيل سازمانهاي غيردولتي (عمدتاً غيرسياسي و ماهيتاً رفاهي) گام بردارند. بخصوص دولتهایي كه بسيار به درآمدهاي نفتي و تامين خدمات اجتماعي ـ نه استفاده از ماليات شهروندان و مشاركت آنها در جهت بازتوليد سرمايه اجتماعي و كنشهاي هدفمند شهري و روستايي ـ وابستهاند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر